آرزویِ ماسه ای

در خصوص تو و عشق تو، دلم لبریز آرزوست. امّا گفتیم و نوشتیم که "زندگی یعنی دوست داشتن تو... بدون هیچ امیدی". قبول، دبّه نمی کنم. پس امیدی هم برای برآورده شدن آرزوهام ندارم. فقط چند تا آرزوی ساده می کنم و یکیشون رو امروز برای تو می نویسم.

دوست دارم یه روزی دو نفری بریم ساحلِ دریا. البته رو دریای خارج از کشور حساب نکن، چون من پولش رو ندارم. اگه دوست داری خودت تنهایی برو. منظور من یه جایی تو همین کشور خودمونه. یعنی ساحلِ دریاچه یِ خزر. البته اگه بتونیم از مهمانسراهای شرکتی هم استفاده کنیم که عالی می شه. ارزونتره.

نزدیک غروب خورشید، پاچه های شلوارمون رو بزنیم بالا و پای برهنه توی ساحل قدم بزنیم. من دیوونه بازی دربیارم و تو بخندی. مشت هام رو پر از آب کنم و برای خیس کردنت دنبال تو بدوم. بعد روی ماسه ها عکس قلب بِکِشم و داد بزنم که دوست دارم. اونوقت تو با شنیدن این جمله، دست های من رو بگیری و با هم بی صدا به دریا و غروب خورشید زُل بزنیم. اصلا هم نگران نباشیم که صبح فردا خورشید طلوع می کنه یا نه.

بعد از غروب خورشید کنار هم رو به دریا روی ماسه های ساحل طوری بشینیم که موج دریا فقط بتونه آب رو به کف پاهامون برسونه. زانوهامون رو بغل کنیم و تا صبح درد دل کنیم.

قول می دم موقع روشن شدن هوا مثل فیلم در امتداد شب به خورشید بی احترامی نکنم. آخه اون از تو منشعب شده و احترامش واجبه.

***

برای برآورده شدن این آرزو حاضرم همه روزهای باقیمانده یِ عُمرَم رو بدم. اما اگه روزها و ماه ها گذشت و دیدم اثری از برآورده شدن آرزوم مشاهده نمی شه، الکی دست روی دست نمی ذارم! یه روز صبح، تنهایی می رم ساحل و یه کیسه یِ بزرگ از ماسه های ساحل با خودم می آرم. توی سالن شرکت بین خودم و خودت پهن زمین می کنم. با نوک انگشتم عکس قلب می کشم و حرف اول اسممون رو گوشه یِ اون می نویسم. در حالی که از قبل صدای موج دریا از لپ تاپ در حال پخشه، کفش هام رو از پا می کَنَم و روی ماسه ها می ایستم. بعد زُل می زنم به چهره یِ خورشید خانومِ خودم و با صدای بلند داد می زنم "دوست دارم". خوبی خورشید خانوم خودم اینه که هیچ وقت غروب نمی کنه.

احتمالا درست وقتی که به جای آبِ دریا از آبسردکن، آب آوردم که خیسِت کنم، مامورهای حراست شرکت دست هام رو می گیرن و کِشون کِشون به سمت درب خروج شرکت می بَرَن. بعد یه صدایی توی پله های شرکت چندین بار تکرار می شه تا کاملا محو بشه. صدا می گه: "خورشید خانوم، دوست دارم"

اینجوری آرزوم برآورده می شه اما یه چیزی تا آخر عمرم دلم رو می سوزونه و اون هم اینکه، چرا مامورای حراست قبل از اینکه دست های تو رو بگیرم، سر رسیدن.

***

    "مهم نیست

               خانه‌ات کجا باشد

   برای یافتنت کافی است

                           چشم‌هایم را ببندم.

   خلاصه بگویم

   حالا

   هر قفلی که می‌خواهد

                           به درگاه خانه‌ات باشد

   عشق پیچکی است

                           که دیوار نمی‌شناسد."

/ 2 نظر / 21 بازدید
بی نام و نشان

کاش واژه هایم لحن داشتند، لحجه داشتند. چیزی در خود داشتند تا درونم را بیرون بریزند آنچنان که هست. راستش رو بخواید واژه ی شورانگیزی در توصیف این پست ندارم. فقط بغض کردم و گریستم.

فاطمـهـ

شب چشم هایت بهترین بهانه برای گم شدن است. اصلا" لازم نیست چیزی بگویی تو همین که پلک می زنی یعنی همه چیز ! من در تاریکی محض هم با صدای نفس هایت عاشقی می کنم ! نگران هیچ چیز نباش همچون نسیم به گیسوی تو پیچیدن عادت دست های من است، این خانه در و پنجره می خواهد چکار ؟ تو فقط آرام بگیر به خدا هیچ اتفاق ناگواری تلخ تر از یک شب، بی تو سحر کردن نیست ناز بانو دوستم داشته باش همه ی عمر بیداری می کشم جای تو در آغوش این مرد هزار سال دیگر هم هنوز جای توست نگاه کن من زیباترین لباسهایم را فقط به خاطر تو نپوشیده ام ... { امیر ساقریچی }[گل]