فرهاد

همیشه به فرهاد حسادت می کنم. به همه چیزهایی که از اون یه افسانه ساخته. به شجاعتش، به عشقش، به تلاشش برای رسیدن به شیرین و حتی به مرگش.

چوب دستی اش رو برداشت و رفت در خونه شاه مملکت، مرد و مردونه سرش رو بالا گرفت و گفت؛ من عاشق شیرین، معشوقه تو هستم. نه از حرف مردم ترسید و نه از شاه و قدرتش. وقتی شاه کندن کوه رو شرط رسیدن به شیرین اعلام کرد، با اینکه می دونست انجام این کار غیرممکنه اما به عشقِ شیرین یه تیشه برداشت و افتاد به جون کوه. یکی به کوه زد، یکی به فرق سَرِ خودش. پای عشقش وایساد و جون داد. کاری کرد که شیرین به احترامش، بیاد سر مزارش و اشک بریزه.

حالا قرن هاست که همه عُشّاق به احترام فرهاد کلاه از سر برمی دارن و افتخارشون اینه که عشقشون رو به عشق فرهاد نسبت بِدَن.  

این روزها بیشتر از قبل به فرهاد حسادت می کنم، آخه فرهاد برای رسیدن به شیرین، یه کوه مقابل خودش می دید، ولی دلش قرص بود که اگه بتونه اون رو جابجا کنه، به لبخند شیرین میرسه. می دونست با این کار، هم رقیبش رو کنار زده و هم عشقش رو به شیرین اثبات کرده. اما من اگه دنیا رو هم جابجا کنم، تازه می رسم به نگاه سرد خورشید خانومم که تصمیم گرفته به هیچ عنوان عشق من رو باور نکنه.

***

خورشید خانوم زندگیم پر شده از کلی "ای کاش".

ای کاش، مال من بودی.

ای کاش، این همه از هم دور نبودیم.

ای کاش، بعضی وقت ها دلِ تو هم برای من تنگ می شد.

ای کاش، موقع خنده، از ترس نگاه دیگران نگاهت رو از من نمی دزدیدی.

ای کاش، یه شاهی می اومد و شرط رسیدن به نگاه مهربون تو رو کندن کوه دماوند اعلام می کرد، یه تیشه بر میداشتم و می افتادم به جون کوه.

و باز هم ای کاش، روزی که تیشه به سر خودم می زدم، قدم رنجه می کردی و تا سر مزارم می اومدی.

نامردم اگه بگم؛ ای کاش سر خاکم اشک بریزی.

/ 1 نظر / 30 بازدید
وحید53

نمونه ی یه مرد نمونه ی ایرانی